تبليغاتX
زیر باران باید رفت
زیر باران باید رفت چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
 

نمی دونم چی شده روزهای بدی رو می گذرونم نمی دونم چرا این روزا را اینقدر تیره می بینم یه حس بد یه غصه تلخ . قبلا هم دلم میگرفت قبلا هم غصه دار میشدم . خیلی وقتها دلم مملو بود از غم عشق اما اون غم رو دوست داشتم اما این چند روز حس بدی دارم روزها به نظرم خیلی تیره و تار شده اند . یه جور حس پوچی بی هدفی یه احساس بد شبیه مرگ نابودی . کنار غم عشق همیشه زندگی بود حس قشنگ زیستن امید این روزها دیگه خبری از احساسهای قشنگ اون روزها نیست . صبح یدفعه به مرگ فکر کردم به اینکه شاید مرگ نزدیک شده باشه که هست همیشه نزدیکه . اما اگه جدا امروز بمیرم چی. چی اندوختم . ترس تمام وجودم رو گرفت با اینهمه گناه چکار کنم جایی که دیگه فرصتی برای جبران نیست کوله بار معصیتم رو چطور سبک کنم اره امروز واقعا ترسیدم . از خدا عاجزانه خواستم اگه قراره زندگیم تموم بشه منو ببخشه و تمومش کنه و اگه این فقط یه حس غلط یاد مرگ رو هیچ وقت ازم نگیره تا شاید دیگه دلی رو نشکنم گناهی نکنم یا کمتر گناه کنم . یادم بمونه یه روز میمیرم و اون روز ممکنه همین امروز باشه یه جور زندگی کنم که اگه اون روز همین امروز بود خیلی ضرر نکنم، مثل امروز خیلی نترسم . خدایا خواهش میکنم  باران مغفرتت بر من هم ببار تا گناهانی که همیشه و همه جا مرتکب شدم رو بشوره و خدایا یاد مرگ رو در دلم زنده نگهدار تا نکنم انچه نباید انجام بدم و انجام بدم انچه را شایسته انجام است

در ارزوی باران

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 | موضوع:
ستاره های عشق 

خیلی وقته دیگه به بارون به بارونی بودن فکر نکردم دور شدم از چیزی که دلم می خواست باشم نمی دونم چرا . شاید به خاطر اینکه به وصل رسیدم و با وصل عشق تو دلم مرد . اما نه مگه میشه عشق بمیره . نه عشق هیچوقت تو دل آدم نمیمیره .من این رو بارها و بارها تجربه کردم . عشق مثل ستارهای تو آسمون میمونه . وجود معشوق ، محبتش مثل خورشید میمونه . وقتی خورشید محبت معشوق افتاب وجودش نزد عاشق باشه این ستاره ها دیده نمیشن اما دیده نشدنشون دلیل بر نبودنشون نیست هر وقت این خورشید کم فروغ بشه یا غروب کنه اونوقت این ستاره ها دوباره خودنمایی میکنن  یک شب سیاه بدون خورشید محبت معشوق و افتاب وجودش شبی است پر ستاره . طی این ۹ سال عاشقی بارها و بارها اینو تجربه کردم روزهایی که بودی شاید احساس میکردم دیگه عاشق نیستم اما هر وقت ازم دور میشدی اما محبتت بود یا وقتی بودی اما محبتت جلوه نمی کرد میفهمیدم که چقدر عاشقتم . پر ستاره ترین شبهام اون اون دو سالی بود که نه خودت بودی نه محبتت و من با همه بی مهری هات هر روز بیشتر عاشقت میشدم . من زیباتر از عشق ندیدم . شاید به خاطر اینکه زیباییش را دیدم همیشه دلم می خواست عاشق بمونم و از این میترسیدم که روزی دیگه عاشق نباشم اما حالا دیگه مطمئنم که اگه کسی زیبائی عشق را دید و طعمش رو چشید هیچوقت ازش دست بر نمی داره و عشق هیچوقت اون را ترک نمی کنه . اره عزیز دلم خانم خوبم فرشته پاکم هنوز مثل قبل عاشقتم و از گفتنش هیچ واهمه ای ندارم تو همیشه فرشته مهربون من بودی و خواهی موند حتی حالا که به وصلت رسیدم . فقط ای کاش چشمانی داشتیم تا توی روز روشن هم ستاره ها را مثل شب تار خوب می دیدیم اونوقت هیچ گاه به عشق خودمون یا به عشق دیگران شک نمی کردیم . و مثل همیشه ارزو میکنم خدایا چشمانی به من عطا کن بارانی تا ببینم ستاره های عشق را در حضور خورشید تابان محبت معشوق .

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در سه شنبه بیستم اسفند 1387 | موضوع:
دنیای زیبای تو  

نمي دونم چي بنويسم از چي بگم از كجا حرف بزنم فقط مي دونم دلم خيلي گرفته و جايي بهتر خلوت تنهاييم نمي شناسم جايي كه همدم دلتنگيهام بوده و هست . ما ادما گاهي وقتا اگه بين هزار نفر هم باشيم اگه كنار اونايي كه دوستشون داريم هم باشيم اخرش تنهاييم . نمي دونم چرا خيلي وقتا احساس غريبي مي كنيم حتي بين خانوادمون حتي توي خونمون . چرا از دنيا از ادمهاش حتي اونايي كه عزيزمون هستند اونايي كه دوستشون داريم خسته مي شيم . دلمون نمي خواد زندگي كنيم هيچ چي شادمون نمي كنه چيزي نيست كه انگيزه اي باشه براي زندگي كردنمون . اوقات بديه لحظاتي كه هم دير مي گذرند و هم سخت . مي دونم متعلق به اينجا نيستم ميدونم چند صباحي به اريه توي اين دنياييم اما چرا حداقل به اينجا عادت نمي كنيم . ما ادمها زود عادت مي كنيم به همديگه به جايي كه زندگي مي كنيم حتي به سختيها اما چرا اخرش ته دلمون نمي تونيم به اين محل اريه عادت كنيم چرا خيلي وقتا انقدر دلتنگ مي شيم كه هيچ درماني براي درد دلتنگيمون پيدا نميشه . خدايا خيلي وقتا از دنياي زيبايي كه تو افريدي جز زشتي و ناپاكي چيزي نمي بينم . خدايا هميشه دعا كردم چشمهايي بهم بدي كه زيبايي هاي دنيا را اونطور كه تو افريدي ببينم اما حالا چشمهاي غبار گرفته ام جز غم ، درد، زشتي، ناپاكي چيزي نمي بينند . مي دونم لياقت چشمهاي بارون خورده رو ندارم اما خدايا تو بخشنده اي ...

خدايا ديگه خسته شدم از بس تو اين دنيا دروغ ، ريا، تهمت، حق كشي، حق خوري و هزار جور زشتي و ناپاكي ديدم خدا خسته شدم از بس دل شكستم و دلم رو شكستن . خدايا حالا كه قرار تو اين دنيا توي دنيايي كه تو زيبا آفريدي و ما زشتش كرديم زندگي كنم  ازت خواهش ميكنم چشمهايي بهم عطا كني كه گاهي وقتا زيباييهاي دنيات را هم ببينم تا يادم نره اي دنيا دنياي زيباي توست نه دنياي زشت من ...

  

Image and video hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط عاشق باران در چهارشنبه دهم بهمن 1386 | موضوع:
زندگی و ریاضی 

زندگي مثل رياضي ميمونه به راه حل نمره ميدن نه به جواب آخر

اما حيف كه ما فقط به جواب فكر ميكنيم دلمون مي خواد به جواب برسيم مهم نيست چطور  . نمره بگيريم مهم نيست با درس خوندن باشه يا تقلب ، خوشحال بشيم حتي به قيمت ناراحتيه ديگران پولدار بشيم شايد با حق بقيه خونه بسازيم روي خرابه هاي يكي ديگه و خوشبخت بشيم حتي اگه تنها ادم خوشبخت باشيم . ولي ايا اون نمره اون خوشحالي اون پول اون خونه و اون خوشبختي راضيمون مي كنه ايا اصلا به اون خوشبختي مي رسيم   نمي دونم . اما ميدونم كه جاودان نيستيم و اين جلسه امتحان هم روزي تموم ميشه ، امتحان رياضي و وقتي برگه ها رو تصحيح مي كنند اين جواب آخر نيست كه مهمه اين مهم نيست كه كجا ايستاديم مهم راه حليه كه باهاش به جواب رسيديم مهم چطور رسيدنه

راهي كه طي كرديم راهي كه طي كرديم راهي كه طي كرديم

خدايا كمكمون كن تو اين راه تقلب نكنيم كسي رو دل ازرده نكنيم حق كسي رو ناحق نكنيم رو ويرونه هاي دل كسي آشيونه نسازيم كمكمون كن خوشبخت باشيم اما تنها نه خوشبخت باشيم كنار ديگران

خدايا كمكمون كن دلي رو نشكنيم كه اگه شكست ديگه نمي شه پيوندش زد

خدايا چشمهاي بارون زده اي بهمون عطا كن كه راه حل درست رو تشخيص بديم تا حتي اگه به جواب نرسيديم بدونيم زياد ضرر نكرديم

و اما خدايا عشق رو از دلامون نگير تا به جواب آخر هم برسيم  

به اميد بارون

  

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع:
دور از عشق 

گاهي وقتا از كارهاي خودم خندم مي گيره يا نه اصلا نمي فهمم چرا اين كارها رو مي كنم . دائم دنبال بدست اوردن پول ميدم  و تو اين دوندگي دل ميشكنم چشم گريون مي كنم حق نا حق مي كنم و ... نمي دونم چرا دائم شكايت مي كنم از اينكه چرا يكي بايد توي زعفرانيه بدنيا بياد يكي ته يه روستا چرا يكي خوشگل يكي زشت چرا ... يه روزي كرج كار مي كردم . يه روز يكي از دوستام ازم پرسيد حاضري بري عسلويه كار كني . اون روزها روزهايي بود كه عشقم ، كسي كه هفت سال بود دوستش داشتم ردم كرده بود منو از خودش رونده بود . بهش گفتم اره فرق نمي كنه من همين جا هم دور از خانوادم تنهام . فرقي نمي كنه كجا باشم و اون گفت اينجا رو با عسلويه مقايسه نكن زندگي اونجا خيلي سخته . اما جدي اون روزا براي من فرقي نمي كرد كجا باشم فرقي نمي كرد كنار دريا ، كوه يا چشمه با دوستام مشغول تفريح باشم يا گوشه خونه نشسته باشم فرقي نمي كرد ... مهم اين بود كه عشقم كنارم نبود ، ازم دور بود و اين باعث مي شد من از هيچ چيز تو اين دنيا لذت نبرم . هيچ چي بهم ارامش نمي داد . و من رنگ ارامش رو نديدم تا روزي كه كنار عشقم توي يه اتوبوس همسن خودم نشستم . مهم نبود اتوبوس قديميه مهم نبود سر و صدا ميكنه و صندليهاش اصلا راحت نبود  مهم اين بود كه عشقم كنارم نشسته بود و اون روز بعد از دو سال دوباره من به ارامش رسيدم . توي اين دنيا هم ما از اصلمون از ريشمون از جايگاه اصليمون از عشقمون به دور افتاديم . مهم نيست كجا ، با كي ، با چه شرايطي زندگي مي كنيم مهم نیست کجا زندگی می کنیم ُ زشتیم یا خوشگل ... مهم اينكه كه دوريم و اين باعث ميشه كه به ارامش نرسيم . پس من كه مي دونم با هيچ چيز تو اين دنيا اروم نمي شم مي دونم ارامش وقتي به سراغم مياد كه از اين دنيا به جايگاه اصليم برگردم و مي دونم كه اين اتفاق به اندازه يه چشم بر هم زدن مي افته پس چرا  به خاطر رسيدن به ارامشي كه مي دونم توي اين دنيا بهش نمي رسم اونجا رو خراب كنم . پس بهتره كه دنبال دنيا باشم اما حرص نزنم به انچه دارم قانع باشم و منتظر روزي باشم كه معشوقم دوباره كنارم باشه همون كاري كه يه بار كردم و منتظر معشوقم موندم و مزد صبرم رو گرفتم . مي دنم كه خيلي زود ، زود زود اتفاق مي افته . 20هزار سال پيش يه وبلاگ نويسي بوده كه ارزوي بارش باران داشته باراني كه چشمهاشو بشوره و دنياي قشنگ اطرافشو به همون قشنگي ببينه . اما حالا 19950 سال كه مرده و هيچ كس يادش نيست كه ماشين زير پاش زانتيا بوده يا ماكسيما . شب تو خونه هزار متري خوابيده يا زير سقف اسمون . حتي خودشم ديگه يادش نيست و الان چيزي كه براش مهمه اينه ايا بارون چشماشو شسته يا با همون چشماي غبار گرفته به ديدار معشوقش رفته . چيزي كه بعد از 20 هزار سال فهميده اين كه 50 سال زندگي در مقابل هزاران سالي كه بايد زير خاك بخوابه به اندازه چند لحظه بيشتر نيست و شايد اگه دوباره به دنيا ميومد اصلا براش مهم نبود نياوران زندگي كنه يا حلب اباد چون مي دونست اين چند لحظه عمر زياد فرقي نمي كنه سخت باشه يا اسون مهم اينكه باروني باشه مهم اينكه چشماش خوب تميز باشند تا وقتي مي خواد معشوقش رو ببينه درست ببينه و اين غبار باعث نشه ...و این باعث میشه تو این دنیا هم ارامش داشته باشه همون چیزی که ما از هیچ طریقی بهش نرسیدیم .

پس دوباره مي گم كاش تو اين چند لحظه عمر دل كسي رو نشكنم حقي رو ناحق نكنم كاش وقتي بارون مياد خواب نباشم و كاش عاشق باشم تا فقط شوق رسيدن به معشوق رو داشته باشم نه چیز ديگه ...

 

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در شنبه بیست و ششم آبان 1386 | موضوع:
پسرک و مرد ثروتمند 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

راستي چرا با اين سرعت چرا انقدر تند ، سريع به كجا مي خواهيم برسيم . پايان اين راه چي در انتظار ماست . اصلا كي به اخر مي رسيم يك ثانيه ديگه يك روز ديگه يك ماه سال ديگه يا يك قرن ديگه . كي ؟ ايا اين چند روز زندگي ما ارزش داره كه اين قدر تند بتازيم . دل ميشكنيم ، دروغ ميگيم ، سر همديگه كلاه مي گذاريم ... و اصلا به اين فكر نمي كنيم كه يك روز اين راه به پايان مي رسه . و پايان اين راه از ما مي پرسند از چطور امدنمون و اونجا چطور امدن مهمه نه زود امدن . كاش يه نگاهي به پشت سرمون مي انداختيم به راهي كه امديم و ميديديم پسر بچه هايي كه براي متوقف كردن ما اجر نداشتند و اجرهايي كه نتونستند ما رو متوقف كنند . به چيزهايي كه بي تفاوت از كنارشون گذشتيم اما ... كاش مي شد به باقيمانده اين راه يه جور ديگه نگاه كنيم . با چشمهايي بارون خورده چيزهايي را كه اين مدت كنار راهمون نديديم رو ببينيم . كاش وقتي به پايان راه رسيديم سر بلند باشيم رو سفيد از چگونه امدن . كاش ...

 

Image and video hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط عاشق باران در سه شنبه یکم آبان 1386 | موضوع:
پسرک وبستنی فروش 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت برایش یک لیوان اب اورد . پسر بچه از او پرسید :(( یک بستنی میوه ای چند است )) پیشخدمت گفت 50 سنت . پسر بچه دست در جیبش کرد و شروع به شمردن پولهایش کرد و بعد پرسید: (( یک بستنی ساده چند است ))

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیشخدمت با عصبانیت جواب داد 35 سنت . پسر دوباره سکه هایش رو شمرد و گفت لطفا یک بستنی ساده . پیشخدمت بستنی رو اورد و دنبال کار خود رفت . پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتی پیشخدمت برگشت از انچه دید شوکه شد . انجا کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته بود برای انعام پیشخدمت .

کاش ما هم مثل اون پسر بچه به زندگی نگاه می کردیم به همون زیبایی به همون قشنگی . کاش ما هم درک می کردیم بستنیه ساده با میوه ای هیچ فرقی نداره . شاید میوه ای شیرین تر باشه اما این شیرینی به اندازه بهایی نیست که بابتش پرداخت می کنیم به بهاش نمی ارزه . کاش میفهمیدیم شیرینیه گذشت ، فداکاری ، به فکر دیگران بودن خیلی شیرینتر از بستنیه میوه ایه . کاش ما هم به بستنیه ساده قناعت می کردیم و به فکر پیشخدمت هم بودیم تا زیباییه زندگی رو با چشمای بدون عینک دودی میدیدیم . کاش بعد از این همه ظلم این همه دل شکستن به خودمون میومدیم و سعی می کردیم برای یه بار هم که شده دل یکی رو بدست بیاریم یا حداقل وقتی می تونیم دل یکی رو بشکنیم ای کار رو نکنیم . پیشخدمتهای زیادی دور و برمون هستند که هر روز میبینمشون اما ... کاش یه روز با چشم بارون خورده ارزش واقعیه هر چیز رو ببینیم تا اون وقت بتونیم بین بستنیه میوه ای و ساده درست انتخاب کنیم . کاش یه روز بتونیم برای یک بار هم که شده از خودمون بگذریم به خاطر یکی دیگه . به جای خوشبخت تر شدن خودمون به خوشبختیه دیگرانی که توی زندگیشون سهیم هستیم هم فکر کنیم . و دوباره میگم که کاش عاشق بشیم و عاشق بمونیم چون فقط به کمک عشق ادم میتونه از خودش به خاطر دیگری بگذره .

 به امید بارون

 

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 | موضوع:
پسرک و میخ 

به نام او

از وقتی داستان پسرک و میخ رو خوندم سعی می کنم وقتی از دست کسی عصبانیم وقتی کسی ناراحتم کرده وقتی دلم میخواد حال یکی رو بگیرم وقتی دلم می خواد با حرفام لهش کنم خردش کنم این داستان رو بیاد بیارم . سعی می کنم به خوبیهای طرفم فکر کنم به خاطرات خوبی که باهاش داشتم .  به یاد بیارم که چند دقیقه دیگه من عصبانی نیستم اما ممکنه زخم حرفهایی که زدم هیچ وقت خوب نشه . به یاد بیارم دست گذاشتن رو ضعفهای دیگران و استفاده از اونها برای برنده شدن هنر نیست . اما گذشتن از این ضعفها مردونگیه .  یادمه یه جا خوندم خوبیهای دیگران را روی سنگ حک کن تا هیچ گاه ازبین نرود اما بدیهایشان را روی شن روان بنویس تا باد انها را با خودش ببرد . سعی میکنم به حرمت خوبیهایی که یه نفر بهم کرده بدیهاشو نادیده بگیرم تا نه به اون بد کنم نه خودم

 و اما داستان

یکی بود یکی نبود . یه پسر کوچک بد اخلاق بود . یه روز پدرش بهش یه کیسه پر از میخ داد تا هر وقت عصبانی شد یک میخ به دیوار بکوبد . روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار بکوبد در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خودش را کنترل کند میخ کمتری به دیوار می کوبید . او فهمید راحت تر است که خودش را کنترل کند تا اینکه میخها را به دیوار سخت بکوبد . بالا خره روز ی رسید که پسرک هیچ میخی را به دیوار نکوبید . پس پدرش به او گفت از حالا هر روزی که عصبانی نشدی یک میخ از دیوار در بیاور . روز ی رسید که پسرک همه میخها را از دیوار در اورده بود . در ان روز پدر دیوار را به پسرک نشان داد و گفت افرین پسرم کار خوبی کرده ای اما به دیوار نگاه کن

این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود .

وقتی تو در حال عصبانیت حرفی می زنی مانند میخی است که به دیوار طرف مقابلت میکوبی . تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و در اوری . مهم نیست که چند با به او میگویی از کاری که کردم معذرت می خواهم زخم چاقو بر بدن شخص باقی خواهد ماند . زخمهای روحی به همان بدی زخمهای فیزیکی هستند . درست است که خدا به انسان موهبت فراموشی را عطا کرده اما

بعضی زخمها هیچ گاه فراموش نمی شوند

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 | موضوع:
امان از عشق 

به نام او

سلام

امان از دست این عشق و عاشقی . شاید هم بهتر بگم خاطر خواهی اخه خیلی ها قبول ندارند که من عاشق باشم خوب شاید هم راست بگند . اما به هر حال امان از دستش حالا اسمش هر چی هست . اره امان از دست فهیمه . امانم رو بریده . شب روز هم نمی شناسه . حتی یه لحظه هم راحتم نمی گذاره . اشتباه نشه خودش نه فکرش به قول بچه ها توهمش . همیشه باهامه . هر چه سعی میکنم از دستش فرار کنم نمی شه . اجازه نمی ده به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم . شب و روز هم نمی شناسه . دایم هست . توی خواب تو بیداری سر افطار موقع سحری وقتی راه میرم یا دراز کشیدم . اجازه فکر کردن به هیچ چیز دیگه ای بهم نمی ده . دربست همه وجودم تحت تسلطشه . اونو کامل تسخیر کرده . چیزهای زیادی بود که می خواستم بهشون فکر کنم . راجع بهشون بنویسم . خیلی چیزها هست که می خوام توی وجودم در درونم اصلاح کنم قبل از اینکه خیلی دیر بشه . می خوام به چیزهای خوب به چیزهای زیبا و قشنگ به بارون به بارونی شدن به پاکی و پاک شدن فکر کنم . دلم می خواد پاک بشم یا حداقل آرزوش رو داشته باشم بهش فکر کنم و سعیم رو برای رسیدن بهش بکنم . دلم می خواد یه روز که بارون میاد حسابی از خجالت چشمام در بیام تا بعد از اون قشنگیهای این دنیا رو اون جور که خالق قشنگش خلق کرده ببینم . اخه از پشت این چشمهای مه گرفته خیلی وقته جز تاریکی و ظلمت چیزی نمی بینم و فکر هم میکنم که این تاریکی مال این دنیاست غافلم از اینکه تاریکی مال عینک سیاهیه که به چشممه . نمی فهمم ایراد از چشم منه نه از دنیا و گرنه خالق دنیا خالق نور خالق زیبایی . تا همه چیز رو با چشم خودم نبینم به حرفی که زدم ایمان نمیارم . دلم میخواد تا دیر نشده با چشمام زیبایی ها رو ببینم تا ایمان بیارم خدا جز زیبایی نیافریده و من اگه زشتی میبینم باید به خودم شک کنم به نگاه خودم . خدایا شکر که عاشقم می دونم یکی از قشنگترین موهبتهای توست . من این موهبتت رو با دو چشم واقعی دیده ام و لذت دیدنش رو چشیده ام . خدایا خواهش میکنم به من شایستگی بدی تا بتونم زیباییهای خلقتت رو اون طور که هست به همون قشنگی ببینم .  

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 | موضوع:
 

 

سلام به همه

یه چیزی گاهی وقتا برام سوال بوده . میدونم دنیایی که توش زندگی میکنم چقدر کوتاه چقدر زود تموم میشه . پس چرا انقدر دنبالشم . دنیای ما ادما در مقابل اخرتمون مثل زدن یه سوزن در مقابل چند سال زندگی . فکر کنید یه بیماری دارید که بهتون میگند درمانش فقط زدن یه سوزنه . این سوزن خیلی درد داره اما زود تموم میشه . ولی اگه این سوزن رو نزنی باید تا اخر عمر بیمار بمونی و درد بکشی . ایا کسی هست نخواد چند ثانیه درد رو تحمل کنه و تمام عمر بیمار باشه . زندگی تو این دنیا هم به کوتاهیه زدن همون سوزنه و البته به همون دردناکی . چند سال زندگیه ما در مقابل هزاران سالی که باید خوابیده باشیم یا توی یه دنیای دیگه سر کنیم و بعد زندگیه ابدیمون توی اخرت حتی به اندازه زدن یه سوزن هم نمیشه . امدنمون تو این دنیا مثل این میمونه که ببرنمون توی یه خونه بهمون بگند شما تا یکساعت دیگه از اینجا میرید و بعد از شما این خونه رو خراب میکنیم .  با اینکه میدونم تمام توقفم تو این خونه یکساعت بیشتر نیست و بعد هم اون خراب میشه شروع می کنم به گردگیری و خوشگل کردن خونه و یادم میره حتی فرصت لذت بردن از زیبایشش رو هم نخواهم داشت . به این فکر نمی کنم که برای بعد از این یکساعتم یه کاری بکنم بعدی که خیلی زود میاد جوری که اصلا نمی فهمم کی ساعتم تموم شد . همونطور که نفهمیدم کی بدنیا امدم مدرسه رفتم دانشگاهم تموم شد و کی 26 سالم شد . نمی دونم چرا  برای این یکساعت انقدر حرص میخورم حرص میزنم و حرص میدم . دلم میخواد چند دقیقه از این یکساعت باقیمانده رو فکر کنم به کارهایی که توی این یکساعت میتونم بکنم . کاش بتونم تصمیم بگیرم تا درد سوزن رو تحمل کنم تا یه عمر سالم زندگی کنم . کاش توی این یکساعت دل کسی رو نشکنم به کسی ظلم نکنم حق کسی رو نخورم ادمها رو دوست داشته باشم . کینه و نفرت رو از دلم بیرون کنم . یه دل پاک و صاف داشته باشم و یه چشم بارون خورده اما نه کاش توی این دقایق باقیمانده از این یکساعت عاشق باشم  تا همه اون چیزهایی که خواستم و یکجا داشته باشم . اره کاش عاشق باشم عاشق کی و چی مهم نیست حقیقی و مجازی هم نداره . فقط کاش عاشق باشم عاشق .

|+| نوشته شده توسط عاشق باران در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 | موضوع:
بالا